۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

عاشق شده ام

عاشق شده ام . همینطوری ناغافل. همین من که همیشه می گفتم آدم عاقل عاشق نمی شود ، حالا عین دیوانه ها عاشق شده ام . در همان نگاه اول.انگار جادو .رفته بودم برای آزمون پایان دوره مقدماتی خط نستعلیق. همانجا بود که دیدمش. اول که پیشنهاد دادند بروم سراغش، کمی مردد بودم که دراین اوضاع آشفته و گرفتاری و تنگی وقت ، پرداختن به این یکی جای تأمل دارد اما یکدفعه که جلویم ظاهر شد، بدجوری دلم را برد گفتم اگر شده به همه جواب رد بدهم این یکی را می خواهم. هم? خوبان یکطرف این یکی هم کنار آنها!
حالا نشسته ام زل زده ام بهش و هی با خود می گویم. اینهمه زیبایی از کجا آمده و باز با خودم می گویم، یعنی به دردش می خورم؟! یعنی از پس پیچ و خم این حروف رقصان بر می آیم؟
شکسته نستعلیق بدجوری اسیرم کرده و مدام در گرفتاری های نوشتنش با خود می خوانم: چون عشق حرم باشد سهل است بیابانها
 

۱۳۹۱ بهمن ۱۶, دوشنبه

همبازی



بیست سالمه. من خیلی خوشگلم. همه میگن. از روزی که دنیا اومدم همینطوری خوشگل بودم. خیلی خوشگل عین عروسک. هرکی منو می بینه فوری میگه، وای چه عروسکیه!
روزی که دنیا اومدم یه لباس دخترونه تنم کردند. شورت و جوراب سفید و پیرهن صورتی. بالاتنه اش ساده بود و دامنش گلدار. کفش هم داشتم .

۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

تالار پذیرایی پایتخت

بررسی رمان تالار پذیرایی پایتخت در روزنامه آرمان
به قلم مریم غفاری جاهد
http://armandaily.ir/?NPN_Id=207&pageno=9 صفحه9 91/10/4
http://armandaily.ir/?NPN_Id=211&pageno=9 صفحه9 91/10/9
http://armandaily.ir/?NPN_Id=215&pageno=9 صفحه9 91/10/13


بار سفر بسته ایم

مرگ می آید
سال هاست که می آید
می آید و می رود
گاه ایستاده در برابرم
هر روز، هر لحظه
با قامتی بلند و عزمی استوار
برایش دست تکان می دهم
من اینجایم
لبخند می زند
مرا دیده است
اشتیاق سفر را از چشمانم می خواند
و کوله بار بسته ام را می شناسد
می شنوم: فردا
وعده بیهوده ای است می دانم
فردا هیچوقت نمی آید
کدام فردا؟
فردای سال های دور
فردای فرداهاست

آخر داستان

تا به حال شده وقتی دارید رمانی می خوانید دلتان بخواهد آخر داستان را زودتر بفهمید؟ یعنی قصه به جاهای خیلی مهمش رسیده و دیگر نمی توانید برای رسیدن به آخر داستان صبر کنید. من عادت دارم آخر داستان را اول بخوانم چون اصلا صبر ندارم تا آخرش در اضطراب و هیجان به سر ببرم . خیالم که از آخرش راحت شد آنوقت شروع می کنم به خواندن. اما همیشه نمی توانم آخر داستان ها را اول بخوانم مثلا وقتی

۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

خانه تازه

یکی نیست به ما بگه این اسباب کشی دیگه چه کاریه؟ خسته شدم خوب!هنوز هم که تموم نشده . اینترنت هم وصل نیست و هی باید بیام خونه قبلی. خوبه که ادم کلید چند تا خونه رو داشته باشه ها!خونه جدید طبقه چهارمه من هم که هی از این پله ها بالا میرم پایین میام البته برای رفع اضافه وزن کاملا مفید افتاده و برای دیسک کمر بسیار مضر! اما هر چه هست خوب است از این جای کوچیک که به لونه مرغ شباهت داشت خسته شده بودم.خونه جدید هم بزرگه هم روشن و دلباز. از همه مهمتر این که به یه تغییر اساسی

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

چشم ها

نشسته ام برای خودم طراحی می کنم . باید تمرین کنم. مداد سیاه روی کاغذ سفید طرحی از زنی کشیده. دارم چشم هایش را کامل می کنم خیلی بیحاله . بدبخت دچار افسردگی مزمن شده . عین شوهر مرده ها . صدای جلز و ولز

ژرمینال


چند روزی است سرگرم خواندن ژرمینال امیل زولا هستم .خواندن این کتاب 555 صفحه ای یک هفته طول کشید یک هفته ای که شب ها گاه تا نزدیک صبح به خواندن مشغول بودم . کتاب عجیبی است . آثار زولا همه عجیبند . هیچکدام به هم شبیه نیستند و همه به نوعی شبیه همند . پایان های تلخ، بی اعتباری کشیش و کلیسا، رنج و درد مردم به خاطر سرمایه داری و سیاست .اما این اثر واقعا شاهکار است .کتاب را تمام کرده ام؛ اما نمی توانم یکبار دیگر نخوانمش دوباره از اول شروع می کنم . زولا با ریز بینی ناتورالیستی اش تمام درد و رنج کارگران معدن زغال سنگ را به تصویر

یک دسته گل برای خودم!


از دفتراسناد رسمی که بیرون آمدم، یکراست رفتم گل فروشی و به مناسبت خرید خانه تازه برای خودم یک دسته گل خریدم!در راه که می آمدم از جلوی مغازه لوازم خانگی گذشتم و حیفم آمد که یک کادو هم نخرم !یک دسته گل خالی که خجالت آور است. یک گلدان خیلی قشنگ برای خودم خریدم که هر وقت به خانه تازه رفتم، بگذارم گوشه پذیرایی. خانه بزرگ است و باید یکجوری پر شود. وقتی رسیدم خانه کلی خجالت کشیدم آخر یادم رفته بود گلدان را کادوکنم . همه چیز لو رفت!

۱۳۹۱ شهریور ۳۰, پنجشنبه

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد 
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد 
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد   
اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد  
 
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد 
ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد   
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد  
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

پاسخ های طلایی

 به دانشجویانم قول داده بودم در صورت نوشتن پاسخ های عجیب و غریب در برگه ی آزمون نوشته ها را با نام خودشان در وبلاگ بگذارم.این هم از آزمون تازه و پاسخ های طلایی دانشجویان:
الف- ابیات و عبارات  زیر را به فارسی روان برگردانید:
1-      من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن    گر وی به تیرم می زند اِستاده ام نُشاب را
پاسخ درست: من مانند شکار وحشی در پی نجات جان خود نیستم اگر او مرا با تیر می زند می ایستم تا تیرهای دیگر هم بیاید.
پاسخ دانشجو:

پری دریایی

می بینمش که سر گور من ایستاده ، نگاهش به دوردستهاست همانجا که خورشید موهای طلایی اش را روی شانه ی دریا انداخته. برق چشمانش نشان می دهد که مرا آسان به خاک سپرده ولی من از گور بیرون آمدم و دنبالش راه افتادم ؛ دنبال نگاهش ،آنجا که دریا موج می زد و انگار او را با خودش برد و دیگر نگذاشت سر خاکم بیاید برای همین هم نفهمید که من از گور در رفته ام . من هی دنبالشان
رفتم . دریا موج می زد. هرموجی که می آمد مرا بیشتر پس می زد و

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

سیمین به دیدار جلال رفت!

سیمین هم رفت!

نویسندۀ : سووشون ، شهری چون بهشت، به کی سلام کنم؟،جزیرۀ سرگردانی، ساربان سرگردان و...
و از همه مهمتر: همسر جلال آل احمد، که پس از گذشت بیش از چهل سال از مرگ جلال، همچنان تنها
زیست و هنوز حلقۀ پیوند جلال را در دست داشت!
اولین بانوی نویسنده ایران،
جامعه ادبی را برای همیشه ترک کرد و چندان بی سر و صدا و غریبانه به خاک سپرده شد که تأسف دوست دارانش را برانگیخت. اطلاع نارسانی رسانه ها و تکاپوی همگانی برای رفع و

۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

روزی در طبیعت

پس از روزگاری پر از غم و غصه روزی را در کنار خانواده درجایی با صفا گذراندیم . جای خالی بعضی چیزها را نمی شود با غصه خوردن پر کرد باید بی خیال شد باید به صحرا و در و دشت زد غم ها  را به کوه ها سپرد شانه های کوه ها شاید طاقت کشیدنش را داشته باشد .چند ساعتی را فارغ از افکار بیهوده با جمعی چند نفره سپری می کنیم . با بچه هایی شاد و شیطان که انگار از زندان فرار کرده اند.

 این همان نوزاد متفکر است که حالا دارد تمام محوطه را زیر پا می گذارد دیگر از فکر کردن خبری نیست حالا شاد و شنگول است هی می خندد و می دود و بازی می کند.
چه خبر از سرنوشت دارد چه می داند روزگاری نه چندان دور گرگهایی به کمین شادی هایش نشسته اند .
کاش هیچ دختری بزرگ نمی شد . کاش همه دختر ها پیش از بلوغ می مردند تا اسیر دنیای نامردمی ها نشوند.
خدا کند زمان متوقف شود و دختر کوچولو های ما همیشه شاد باشند و بخندند و غمی در دلشان راه پیدا نکند.  

۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه

با پایان مرحله دوم داوری جشنواره ، از بین آثار رسیده به دبیرخانه در دو بخش آزاد و ویژه اسامی راه یافتگان به مرحله نهایی اعلام شد و اسامی برگزیدگان نهایی جشنواره داستان کوتاه " یکی بود یکی نبود " در اردیبهشت ماه 1390 اعلام خواهد شد .
بخش آزاد :
نام داستان / نام نویسنده
خودشناسی - دار / فرهاد ناجی
عروسی آب / پروین برهان شهر رضایی
دخترک کبریت فروش / شهرام رستمی
آدمک ها / مژده سالار کیا
هوا / وحید حسینی
زندگی ...عمر مرا می سازد / الهام سادات ساداتی
مادر و دوستش / رقیه امینی
یادداشت های یک مرده / مریم غفاری جاهد
سنگر / علی فاطمی
وقتی اشیا زنده بودند / سحر محمدی
سفر به مدرسه / فاطمه قائمی تهرانی
بخش ویژه :
وقتی برای نقطه شدن / زهره تمیم داری
دل خوش کنک / محمد حسین صفری
گنجشگک اشی مشی / وجیهه کریمی
روباه و زاغ / سید علی خواسته
ماه پیشونی / زهرا وثوقی
آبی های خانه ما / مژده سالار کیا
یادم تو را فراموش / عادله زاهدی



۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

لعنت به تعطیلات


خیلی وقت است نتوانسته ام کتابی بخوانم .تمرکز ندارم . برای تعطیلات عید فطر رمان جان شیفته راگرفته ام . خیلی وقت بود در فکرخواندنش بودم . شروع کردم به خواندن . هی می خوانم و می خوانم چند صفحه . بعد میبینم هیچی نفهمیده ام . دوباره می خوانم نمی فهمم . سه باره می خوانم نمی فهمم . نمی دانم چرا تمرکز ندارم فقط چشمم روی کلمات می لغزد مفهومشان را درک نمی کنم . تا اولین کلمه را می خوانم خاطرات گذشته زنده می شود. خوب یا بد؟ اعصابم خراب است خاطرات بد می آید . کتاب را زمین می گذارم قلم به دست می گیرم و شروع می کنم به نوشتن خاطرات بد . دارد برای خودش کتابی می شود . چه داستان تلخی . نوشتنش چه فایده دارد . مانده ام که این چند روز تعطیل را چه کنم . کتاب بخوانم و نفهمم کتاب بنویسم و پاره کنم که چرا تلخ است . نمی دانم چه باید کرد. سه روز را با بدبختی سر می کنم و غر غر می کنم. لعنت به هر چه تعطیلات . لعنت به هر چه عید و لعنت به هر چه تمرکز و کتاب و قلم و....

روزه های بی افطار

عید فطر هم آمد روزه غم های ما افطار نشد . چیزی ندارم بنویسم جز این شعر شهریار که وصف حال خیلی هاست :

یاد باد آنکه جز به روی منش دیده وا نبود
وان سست عهد جز سری از ما سوا نبود
امروز در میان کدورت نهاده پای
آنروز در میان من و دوست جا نبود
کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاست
اول حبیب من به خدا بی وفا نبود
دل با امید وصل به جان خواست درد عشق
آنروز درد عشق چنین بی دوا نبود
تا آشنای ما سر بیگانگان نداشت
غم با دل رمیده ما آشنا نبود
از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی
با چون منی غیر محبت روا نبود
گر نای دل نبود و دم سرد آه ما
بازار شوق و گرمی شور و نوا نبود
سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار
گر همره ترانه ساز صبا نبود

۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

ابر های تر دامن


ای ابرهای تردامن

باور نمی کنم سخاوتتان را

که غرق نور را انتظار می کشید
و چشمها را به باران های بهاری می سپارید

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

پت نامی یزدان


متونی که به زبان پهلوی نگاشته شده اند در میان پارسی زبانان به کلی بیگانه اند. به دلیل مشکلاتی که برای یادگیری این زبان وجود دارد و همچنین عدم احساس نیاز به یادگیری آن بسیار طبیعی است که مردم ایران نامی از زبان کهن خود نشنیده باشند و یا ندانند که پیش از اسلام خط و زبانی غیر از خط و زبان فعلی داشته اند حتی با دیدن الفبای زبان پهلوی و اوستایی آنرا زبانی بیگانه در ردیف خط میخی و تصویری بپندارند . اما در بنیاد نیشابور وضع متفاوت است .