چشم ها
نشسته
ام برای خودم طراحی می کنم . باید تمرین کنم. مداد سیاه روی کاغذ سفید
طرحی از زنی کشیده. دارم چشم هایش را کامل می کنم خیلی بیحاله . بدبخت دچار
افسردگی مزمن شده . عین شوهر مرده ها . صدای جلز و ولز
که از خانه همسایه
می آید، تمرکزم را به هم زده . آدم های مزاحم همه کارشان مزاحمت است آن از
سر و صداهای نصف شبشان این هم کارهای روزشان . هنوز دارم روی چشم های زن کار می کنم. هرچه سعی می کنم نمی خندد؛ انگار مادر زادی غصه دار بوده . بوی سوختگی می آید؛ کلافه می شوم لابد زن شلخته دوباره رفته کوچه و کسی نیست به غذایش سر بزند . زن هم اینقدر بی فکر.بلند می شوم بروم هود را روشن کنم بلکه این بوی گند را ببرد.آاشپزخانه پر از دود است چشمم
می سوزد با عجله گاز را که نمی دانم کی روشن کرده ام خاموش می کنم و دکمه
هود را می زنم چشم های زن روی کاغذ، پر از دود شده بعید می دانم بتوانم
بخندانمش.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر