می
بینمش که سر گور من ایستاده ، نگاهش به دوردستهاست همانجا که خورشید موهای
طلایی اش را روی شانه ی دریا انداخته. برق چشمانش نشان می دهد که مرا آسان
به خاک سپرده ولی من از گور بیرون آمدم و دنبالش راه افتادم ؛ دنبال نگاهش
،آنجا که دریا موج می زد و انگار او را با خودش برد و دیگر نگذاشت سر خاکم
بیاید برای همین هم نفهمید که من از گور در رفته ام . من هی دنبالشان
رفتم . دریا موج می زد. هرموجی که می آمد مرا بیشتر پس می زد و او را بیشتر می کشید وسط دریا و یکباره دیدم که غرق شد.در کابوس هایم دیده بودم که دریا او را از من می گیرد و دیگر پس نمی دهد.
شنیده
بودم دریا شب ها مرده ها را پس می دهد. در انتظار شب نشستم. با خودم می
گفتم می برم پیش خودم درگور می خوابانمش، مرده اش به درد دریا نمی خورد. شب
نمی شد. خورشید چسبیده بود به آسمان و گیس های آشفته ی دریا را در باد
ملایمی می بافت و باز پریشان می کرد. دریا نمی خواست شب شود گردن خورشید را
چسبیده بود و نگاه التماس آمیز من خورشید را بدرقه می کرد. شب که شود دریا
مرده اش را پس می دهد. صدایی می گوید: اگر ماهی ها تکه پاره اش نکنند!دیگر
به شب فکر نمی کنم. غریقی می بینم که ماهی ها را سیر کرده، دریا چیزی برای
پس دادن ندارد . می روم تنهایی در گور خودم بخوابم.
دلم
قرار نمی گیرد دوباره از گور تنهایی بیرون می آیم می روم دنبالش می گردم
هنوز همانجاست، در آغوش دریا، غوطه می خورد بالا و پایین می رود طعمه ی
ماهی ها می شود. دل نمی کنم منتظر می نشینم. دریا او را پس می دهد اگر ماهی
ها چیزی از او باقی بگذارند. هنوز شب فرا نرسیده، امواج دریا هنوز او را
چسبیده و با قدرت می کشد و می برد . آه می کشم. از دور انگار می بیند.
لبخند تمسخر بر لبهایش می درخشد. می داند که هنوز زنده ام؟ صدایم به گوشش
نمی رسد. فریاد نمی زنم نمی خواهم دریا بشنود. می خواهم برگردم . یکبار
دیگر به دریا همانجا که او را در بر گرفته نگاه می کنم. ناگهان می بینمش که
می خندد. نه، دریا شکارش نکرده، این پری دریایی است که به چنگش آورده و
رهایش نمی کند. خوب می بینمش که دستی بر شانه پری دریایی دارد و در دست
دیگرش صدفی سفید با برق مرواریدی درخشان که از شکاف آن پیداست می درخشد.صدف
را بالا گرفته انگار دارد به من نشان می دهد. نه او دیگر بر نمی گردد. ص
پیوندی بین غریق و دریا. می فهمم که دیگر متعلق به دریا شده و در گور
تنهایی من جایش همیشه خالی می ماند. دوست دارم برگردم. خورشید بالای سرم می
تابد و در گور تنهایی ام شعله غریب نوری دیده می شود. خاک نرم را که کنار
می زنم تلالو سکه هایی زرین خیره ام می کند. صدای غلتیدن سکه ها بر روی هم
موسیقی دلنوازی ایجاد می کند. می خواهم برگردم تا به او بگویم فقط دریا
نیست که مروارید دارد، اما هر چه نگاه می کنم دریایی نمی بینم هر چه هست
بیابان است و خاک نرمی که اسیر دست باد شده است . نه پری پیداست نه صدف اما
دستهایی که از زیر خاک بیرون مانده حتی از درون گور تنهایی که حالا به
قصری با شکوه می ماند دیده می شود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر