پس از روزگاری پر از غم و غصه روزی را در کنار خانواده درجایی با صفا گذراندیم . جای خالی بعضی چیزها را نمی شود با غصه خوردن پر کرد باید بی خیال شد باید به صحرا و در و دشت زد غم ها را به کوه ها سپرد شانه های کوه ها شاید طاقت کشیدنش را داشته باشد .چند ساعتی را فارغ از افکار بیهوده با جمعی چند نفره سپری می کنیم . با بچه هایی شاد و شیطان که انگار از زندان فرار کرده اند.
این همان نوزاد متفکر است که حالا دارد تمام محوطه را زیر پا می گذارد دیگر از فکر کردن خبری نیست حالا شاد و شنگول است هی می خندد و می دود و بازی می کند. کاش هیچ دختری بزرگ نمی شد . کاش همه دختر ها پیش از بلوغ می مردند تا اسیر دنیای نامردمی ها نشوند.
خدا کند زمان متوقف شود و دختر کوچولو های ما همیشه شاد باشند و بخندند و غمی در دلشان راه پیدا نکند.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر