۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

روزی در طبیعت

پس از روزگاری پر از غم و غصه روزی را در کنار خانواده درجایی با صفا گذراندیم . جای خالی بعضی چیزها را نمی شود با غصه خوردن پر کرد باید بی خیال شد باید به صحرا و در و دشت زد غم ها  را به کوه ها سپرد شانه های کوه ها شاید طاقت کشیدنش را داشته باشد .چند ساعتی را فارغ از افکار بیهوده با جمعی چند نفره سپری می کنیم . با بچه هایی شاد و شیطان که انگار از زندان فرار کرده اند.

 این همان نوزاد متفکر است که حالا دارد تمام محوطه را زیر پا می گذارد دیگر از فکر کردن خبری نیست حالا شاد و شنگول است هی می خندد و می دود و بازی می کند.
چه خبر از سرنوشت دارد چه می داند روزگاری نه چندان دور گرگهایی به کمین شادی هایش نشسته اند .
کاش هیچ دختری بزرگ نمی شد . کاش همه دختر ها پیش از بلوغ می مردند تا اسیر دنیای نامردمی ها نشوند.
خدا کند زمان متوقف شود و دختر کوچولو های ما همیشه شاد باشند و بخندند و غمی در دلشان راه پیدا نکند.  

۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه

با پایان مرحله دوم داوری جشنواره ، از بین آثار رسیده به دبیرخانه در دو بخش آزاد و ویژه اسامی راه یافتگان به مرحله نهایی اعلام شد و اسامی برگزیدگان نهایی جشنواره داستان کوتاه " یکی بود یکی نبود " در اردیبهشت ماه 1390 اعلام خواهد شد .
بخش آزاد :
نام داستان / نام نویسنده
خودشناسی - دار / فرهاد ناجی
عروسی آب / پروین برهان شهر رضایی
دخترک کبریت فروش / شهرام رستمی
آدمک ها / مژده سالار کیا
هوا / وحید حسینی
زندگی ...عمر مرا می سازد / الهام سادات ساداتی
مادر و دوستش / رقیه امینی
یادداشت های یک مرده / مریم غفاری جاهد
سنگر / علی فاطمی
وقتی اشیا زنده بودند / سحر محمدی
سفر به مدرسه / فاطمه قائمی تهرانی
بخش ویژه :
وقتی برای نقطه شدن / زهره تمیم داری
دل خوش کنک / محمد حسین صفری
گنجشگک اشی مشی / وجیهه کریمی
روباه و زاغ / سید علی خواسته
ماه پیشونی / زهرا وثوقی
آبی های خانه ما / مژده سالار کیا
یادم تو را فراموش / عادله زاهدی



۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

لعنت به تعطیلات


خیلی وقت است نتوانسته ام کتابی بخوانم .تمرکز ندارم . برای تعطیلات عید فطر رمان جان شیفته راگرفته ام . خیلی وقت بود در فکرخواندنش بودم . شروع کردم به خواندن . هی می خوانم و می خوانم چند صفحه . بعد میبینم هیچی نفهمیده ام . دوباره می خوانم نمی فهمم . سه باره می خوانم نمی فهمم . نمی دانم چرا تمرکز ندارم فقط چشمم روی کلمات می لغزد مفهومشان را درک نمی کنم . تا اولین کلمه را می خوانم خاطرات گذشته زنده می شود. خوب یا بد؟ اعصابم خراب است خاطرات بد می آید . کتاب را زمین می گذارم قلم به دست می گیرم و شروع می کنم به نوشتن خاطرات بد . دارد برای خودش کتابی می شود . چه داستان تلخی . نوشتنش چه فایده دارد . مانده ام که این چند روز تعطیل را چه کنم . کتاب بخوانم و نفهمم کتاب بنویسم و پاره کنم که چرا تلخ است . نمی دانم چه باید کرد. سه روز را با بدبختی سر می کنم و غر غر می کنم. لعنت به هر چه تعطیلات . لعنت به هر چه عید و لعنت به هر چه تمرکز و کتاب و قلم و....

روزه های بی افطار

عید فطر هم آمد روزه غم های ما افطار نشد . چیزی ندارم بنویسم جز این شعر شهریار که وصف حال خیلی هاست :

یاد باد آنکه جز به روی منش دیده وا نبود
وان سست عهد جز سری از ما سوا نبود
امروز در میان کدورت نهاده پای
آنروز در میان من و دوست جا نبود
کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاست
اول حبیب من به خدا بی وفا نبود
دل با امید وصل به جان خواست درد عشق
آنروز درد عشق چنین بی دوا نبود
تا آشنای ما سر بیگانگان نداشت
غم با دل رمیده ما آشنا نبود
از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی
با چون منی غیر محبت روا نبود
گر نای دل نبود و دم سرد آه ما
بازار شوق و گرمی شور و نوا نبود
سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار
گر همره ترانه ساز صبا نبود

۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

ابر های تر دامن


ای ابرهای تردامن

باور نمی کنم سخاوتتان را

که غرق نور را انتظار می کشید
و چشمها را به باران های بهاری می سپارید