روز خوبی بود امروز . از آن روزهایی که خنده هایی هر چند از سر درد ، بر لبان مردم آورد تا برای دقایقی شاید برای تمام روز غصه ها را فراموش کنند .
صبح زودتر بیدار شدم که به قطار6:53 کرج- صادقیه برسم و مثل دیروز جا نمانم . هوا تاریک بود که از خانه بیرون رفتم مثل هر روز در این فصل .اتوبوس نبود خیلی معطل شدم و مطمئن شدم به موقع نمی رسم. اتوبوس پر پر بود و بر خلاف روزهای پیش تا مترو ایستادم . دیر شده بود . دو دقیقه دیر رسیدم و گمان کردم که قطار تند رو رفته است .ایستگاه مترو غلغله بود. به نظرم رسید قطار تاخیر داشته .
قطار که آمد ساعت 6:56 بود چقدر خوشحال شدم وقتی مامور ایستگاه اعلام کرد" قطار ورودی به ایستگاه تندرو بوده در ایستگاه های بین راه توقف نخواهد داشت ." قطار داشت می ایستاد که بوی سوختگی لنت بلند شد و دود هم به هوا بلند شد تا بالاخره ایستاد . مردم به موجب یک رسم قدیمی شروع به هول دادن و جیغ و داد کردند . صبر کردم تا همه داخل رفتند و جزو اخرین نفرات سوار شدم و همان دم دم خودم را جا کردم ولی هول دادن های تازه واردین باعث شد تا سر پله عقب بروم و احتمال داشت که با یک تکان روی سر آنها که روی پله نشسته اند خراب شوم . در بسته نمی شد . راه هم نمی رفت . ایستادیم و منتظر شدیم . در بسته نشد ساعت 7 شد باز هم بسته نشد 7:5 شد باز هم نشد بالاخره 7:7 در بسته شد اما هیچگونه حرکتی دیده نشد . با تحمل فشار زیاد و شنیدن غرغر های بیشتر باز هم اتفاقی نیفتاد ساعت 7:10 مامور ایستگاه اعلام کرد " قطار عادی به مقصد صادقیه از سکوی کناری وارد می شود " عین زندانی هایی که راه به جایی ندارند از پشت شیشه به قطار نگاه کردیم. نه در باز می شد نه قطار راه می رفت . قطار عادی رفت . ساعت 7:15 هنوز ایستاده بودیم . مامور ایستگاه اعلام کرد "قطار تندرو به مقصد صادقیه ازسکوی کناری وارد می شود ." این بار دیگر با مشت و لگد هایی که به در کوبیده شد در باز شد و جمعیت هجوم برد بیرون .گوشه ای ایستادم به تماشا که می دانستم با این وضعیت سوار شدن مساوی است با له شدن و مشت و لگد خوردن .روی ایستگاه فقط جمعیت دیده می شد ، جیغ و داد شنیده می شد و موبایل هایی در حال فیلم گرفتن . عده ای که در حال له شدن بودند جیغ می زدند انها که دیرشان شده بود و راه به جایی نداشتند فقط می خندیدند . ملت جیغ می زد فیلم می گرفت و می خندید . بد نیست آدم اول صبح موضوعی برای خنده پیدا کند ، خندۀ قبا سوختگی که دیگر عالمی دارد . قطار تند روی 7:15 ساعت 7:30 حرکت کرد . قطاری که خراب بود همچنان روی سکو مانده بود و تکان نمی خورد. جمعیت موج می زد و هر لحظه بیشتر می شد و هر گوشه بحث هایی سیاسی داغ بود عده ای می گفتند سفر رئیس جمهور به کرج کنسل شده و خرابی مترو برای همین است! برخی هم یارانه ها را مقصر می دانستند و ...هیچکدام از اینها مهم نبود تنها چیزی که اهمیت داشت اینکه دانشجویان از کلاس جا ماندند کارمندان با تاخیر رسیدند و در عوض همگی بر سر یک مساله مشترک با هم خندیدند و برای تمام روز سوژه پیدا کردند. قطار عادی بعدی هم آمد نفهمیدم کی پر کرد و رفت . ساعت 7:50 بالاخره قطار تندروی دیگری آمد که توانستم بدون شکنجه سوار شوم . با اینکه با یک ساعت تاخیر رسیدم سر کار، آرزو کردم چند وقت یکبار چنین اتفاقاتی بیفتد که مردم از این افسردگی مزمن بیرون بیایند و کمی به بدبختی های روزافزون خود بخندند تا خنده یادشان نرود .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر