آمده بود مرا ببرد . خودش گفت . خیلی ساده در زد آمد تو، در را بست و همانجا ایستاد و بی هیچ حرفی گفت: آمده ام ببرمت! به همین سادگی!
نشناختمش خودش گفت: فلانی ام . فلانی پیرزنی 90 ساله بود و این زنی شاید سی ساله . تردیدم را که دید، گفت: رفتم آنطرف جوان شدم . راست می گفت شاید. شنیده بودم آنجا آدم ها جوان می شوند. فکر کردم چه خوب که آدم خوبی آمده دنبالم . ایستاده بود همان دم در. انگار می ترسید اگر بیشتر بیاید تو دیگر نگذارم برگردد.