۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

صبح نزدیک است؟



باد  با خود می برد

همه ی اندوخته های سالیان سال را

و بیهوده می اندیشم

که صبح شاید نزدیک است



رستاخیز

هرچند

دست ها را شستیم

و بر سر سفره تنهایی

همه خاطره های عزلت نشین سوگوار را

به خورد خاک سرد دادیم

چه فایده که صور اسرافیل

بسیار زود دمید!

رستاخیز واژه ها

در انتظار رستخیز واژه های گریخته از ذهن

 روزها را می توان شمرد

 اما برای رستخیزی از جنس آرزوهای در خاک شده

 اسرافیلی باید

که در صوری چند گانه بدمد

آیا زمان آن نرسیده است

تا آرزوها ی زنده به گور شده را

به فریاد بخوانیم:

بای ذنب قتلت؟

گور دسته جمعی

مرگ لحظه های شاد

هر لحظه اتفاق می افتد

به فکر کفن و دفن نباشید

        گور دسته جمعی

       اینطور وقت ها به کار می آید


۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

هزار وعده خوبان یکی وفا نکند

آمده بود مرا ببرد . خودش گفت . خیلی ساده در زد آمد تو، در را بست و همانجا ایستاد و بی هیچ حرفی گفت: آمده ام ببرمت! به همین سادگی!

 نشناختمش خودش گفت: فلانی ام . فلانی پیرزنی 90 ساله بود و این زنی شاید سی ساله . تردیدم را که دید، گفت: رفتم آنطرف جوان شدم . راست می گفت شاید. شنیده بودم آنجا آدم ها جوان می شوند. فکر کردم چه خوب که آدم خوبی آمده دنبالم . ایستاده بود همان دم در. انگار می ترسید اگر بیشتر بیاید تو دیگر نگذارم برگردد.

نگاهی به دین زرتشتی

        آتشکده آدریان واقع در خیابان میرزا کوچک خان تهران دارای بنایی قدیمی است با سردری که بر آن جمله "خشنوتره اهورامزدا" خود نمایی می کند. در چوبی و قدیمی بنا نشان از تاریخی کهن دارد و ایوانش با ستون هایی چند مزین شده است . فضای آتشدان نیز که هیچ تزئینی در آن دیده نمی شود، آتشدانی فلزی را به نمایش می گذارد که آتش درون آن همیشه روشن و افروخته است گرچه شعله نمی کشد اما زنده است. برخورد خوب خادمان آتشکده و لحن زیبای گفتارشان همراه با مهمان نوازی ، گویای صفات برجسته ایرانیان اصیل و پیروان این دین کهن است.

آدم هایی مثل ما

مجلس عروسی است. شلوغ . پر سر و صدا و از همه بدتر تکراری . مثل فیلمی که هزار بار دیده باشی . سناریو همان است . بازیگران همان؛ فقط دو بازیگر اصلی عوض می شوند. هرچه سعی می کنم نمی توانم خودم را در میان این جمع پر هیاهو بر خلاف آنچه در دلم می گذرد، شاد نشان دهم. از صدای پر طنین موسیقی به گوشه ای پناه برده ام ؛ میان گروهی کوچک از آدم هایی مثل خودم که این جمع را این هیاهو را تنها به حکم وظیفه تحمل می کنند؛

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

در انتظار نور

کی می شود که جرعه ای از باده ای اهورایی بر خاک ریخته شود تا تلافی کند همه پرهیزهای جاودانه عمر را .

کاش می آمدی تا تنها یک لحظه از بیکرانگی جدایی را که به جبران گناهی نکرده بر دوستانت روا داشتی تلافی کنی. شنیدن صدای گام های پر از وقار طنین آمدنت آرزویی محال نیست اما دوری آنرا نمی توان انکار کرد که تمام عاشقان بی دروغت سالیان سال حتی در زیر خاکهای خاموش گور زخمی آنند .